مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

137

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : مرداس ، دختر خود بعجيب تزويج كرد و اكنون قصد عروسى دارد . غريب چون سخن عم خود بشنيد ، عقل از سرش برفت و بى خود بيفتاد و نزديك بود كه هلاك شود . پس از ساعتى به خود آمد و بانگ بر لشگر زد و بايشان گفت : سوار شويد . ملك دامغ گفت : اى پسر برادر ، صبر كن تا من نيز مهيا شوم و با مردان خود در ركاب تو باشم . غريب گفت : اى عم نيكو خصال ، مرا مجال صبر نماند . تو مهيا گشته ، در كوفه خود را به من برسان . پس غريب بشتاب هرچه تمامتر روان شد تا به شهر بابل رسيد . مردمان آن شهر از آمدن غريب هراس كردند . و نام ملك آن شهر ، ملك جمك بود . بيست هزار سوار دلير در زير حكم داشت . غريب در داخل شهر بابل ، لشگران را بفرود آمدن بفرمود و كتابى بملك شهر بابل نوشته ، بفرستاد . چون رسول به شهر درآمد ، بانگ برزد كه : من رسول ملك غريبم . دربانان ، او را بسوى ملك جمك بردند و ملك را از آمدن رسول بياگاهانيدند . ملك ، او را بخواست . چون رسول در نزد ملك حاضر شد ، زمين ببوسيد و كتاب ملك غريب بوى بداد . ملك ، كتاب گشوده ، بخواند ، و مضمون كتاب اين بود كه : پس از ثناى پروردگار ، بدان كه اين كتاب از نزد غريب بن ملك گندم ، خداوند عراق و پادشاه كوفه است بسوى ملك جمك كه در ساعت رسيدن اين كتاب بسوى تو ، ترا جوابى نبايد بجز اينكه بت‌ها بشكنى و بخداى يگانه پرستش كنى و گرنه امروز را بر تو بدترين روزها كنم . وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى . 18 چون ملك جمك كتاب بخواند ، چشمانش بگرديد و گونه‌اش زرد گشت و بانگ بر رسول زد و به او گفت كه : بسوى امير خود بازگرد و به او بگو كه : فردا هنگام بامداد ، من و او را جدال است . درحال ، رسول بازگشت و غريب را از ماجرى آگاه كرد . و غريب ، قوم خود را بتهيهء قتال بفرمود . پس از آن ملك جمك فرمود خيمه‌ها در برابر خيمه‌هاى ملك غريب بزدند . و لشگر از شهر بسان درياى مواج بدرآمد و آن شب را هردو گروه بآهنگ جنگ بخفتند . چون بامداد شد ، هر دو گروه سوار شدند و صفها بياراستند و طبل‌هاى جنگ فروكوفتند . نخستين